نوای کوچ مدتهاست طنین انداز شد ، نگاه دختر پاییز زرد و پژمرده
شعله هایش سرد ، خاموش ، سوتُ کور . . .
آری . . . من از آن راز هستی پرپرواز گرفتم ، تا نیایی در من ، در منه گرداب
غوطه ور !
پر و بالت چیدم تا احساست را به آغوش باد نسپاری
تا به شوق وصل یار ، تا برای یافتن سر گل نیلوفر ، تا برای دیدن آن نگاه یا نوای یک کلام
که به اندازه ی عشقت ، برمی افروزد در تو شعله های آتش
در این دو سه چند روز زندگی
در آغوش باد نشوی . . . !
شاید هم آن دخترک ، از حس هم آغوشی تو و باد
تنش لرزید ، پژمرد . . .
بادبادک کودکیش را به هوا برد ،
تو نظاره گر بادبادک بودی ، محو تماشای کودکی اش
غافل از حس کز دخترانه اش . . .
به آسمان نرو
دخترک تنهاست
- در غروب يک پاييز
بی قراری های زن
جيغ نه ، کفر است
اين اذان مادر است
که برای اقتدار کودکش
با عشق می خواند
در نگاه بی قرار مرد
اشک نه ، کفر است
اين همان آب وضوست
شايد هم آن
دانه های تسبيح است
- که ز بند چشمهايش پاره گشت
- الله اکبر
الله اکبر اين صدای کودک است
آمد از دامان عشق
باز هم پروردگار
ذره ای از وجودش
روی خاک نه
روی خاک ! آری گذاشت
به چه کيمياگری باشد خدا
آری خدا
دست و پای کوچکش
بوسه ی گونه های مادر است
جسم معصوم و لطيفش
شايد هم پرز بال فرشته
- روی اندام ظريفش جای مانده است
- آری او از دامان عشق
از رهانيدن
به آغوش پناه آورده است
آن غروب سرد
شايد هم هيچ بيگانه ای
انتظار چشمهای خُردش را نداشت
شايد هم کسی در باد فرياد می زد :
يلدای من
به دنيای پرکفر غم آلود خوش آمدی
از ميان لبخند های سرخ
توبه ی چشم هايش می گريست...
آری "او" همان دختر پاييز
همان يلدا
- نويد پايان خزان است
او همان يلدا
- اميد آغوش گرم بهار
بعد آه سرد زمستان است
او همان يلدای شعر های بی ريا
او زاده ی آفتاب
- و اينک به کدورت يک نور
- او و احساس بلندش
به بلندای ترانه
به بلندای شب يلدا
که فقط یک رکعت از شبهای دگر
بيشتر است !
لحظه ی آغازين
و لمس بودنش
پيداست...
من آن گردوی بی مغزم
که از منقار زاغ افتاد بر خاک
اگر چه بی بهانه سبز گشتم
ولی حالا گرفتارم
گرفتار دل خاک
آسمان آبستن است
ناله ای از درد دارد
جای چنگ بی قراری های آن
مانده روی سینه ام
آسمان زاییده امشب
می چکد پستان ابر
قطره قطره نام باران
کاش همچون بره ای
می مکیدم سینه ی ابر سیاه
تا نبارد
-حتی قطره ای از نام باران
کاش همچون طفل بازیگوش
خط می کشیدم رو شعر آسمان
می کشیدم روی آن
یک صورتک
زیر لب آهسته می خواندم
چشم،چشم ، ابروی یار
خدايا...نمی شه شعله های منو مثل خورشيد زياد و پر نور کنی !؟
خدايا...شمع بودن خيلی سخته !
ماه من ! يادته تو تاريکی های زندگيت مثل شمع بهت شعله دادم ؟
يادته !...؟
آره من شمع بودم...کم نور...!
من کم نور بودم !
حالا می فهمم حرف دل اون شاعر رو که می گفت :
" تو به من خنديدی و ندانستی که من به چه دلهره سيب را از باغچه ی همسايه دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست
آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من
غرق اين پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سيب ندارد...!"
حالا من هم مثل اون شاعر غرق اين پندارم که چرا محفل کوچک من "نور" ندارد !
خدايا...چرا من مثل خورشيد اونقدر نور ندارم تا ديگه خورشيد نمی تونست خودنمايی کنه !
خداجون...چرا خونه ی کوچيک ما سيب نداره ؟!
رفتم...آری !
نخواستم....آری!
گفتی سنگم ...آری سنگم !
گفتی نامهربانم...آری درست نامم دادی !
اما...
اما ندانستی که ترسیده ام !
اما ندانستی از شرم نگاهت لرزیده ام !
از تکرار !
از تکرار گذشته !
از تکرار لحظه ها لرزیده ام !
سکوت نکردم...! فریاد زدم،خواندم،سرودم...
با نگاهم،با اشکهایم،با شعرهایم...
اما چه سود!
اما چه سود که ماندم!
چه ساده ام ؟! دستت لرزید و من لرزیدم !!
پلکهایت سنگین گشت و چشمانت آزرد !
شرم نگاهت دیدم و بی تاب گشتم !!
چه ساده ام !! مگر نه ؟
دلم را ساده خواندی !
دلم تنها گشت و دانست تنهایی اش تنهاتر شده !
دستانم لرزيد و سينه ام تپيد!
قصد ماندن نداشتم...
ولی ماندم، نمی دانم چرا؟!
بغض سخت گلويم را بفشرد و راه نفسم بست!
اشک جسارتی کرد از لابه لای بغض بيرون جست...